فرشته زندگی ما رامیلافرشته زندگی ما رامیلا، تا این لحظه 8 سال و 6 ماه و 20 روز سن دارد

عاشقانه برای دخترم رامیلا

به تو که نگاه می کنم غم میرود

عاشقانه ما ♥ ♥ ♥

    با تو دیگر عشق قصه نیست ، لحظه هایم مثل گذشته سرد نیست با تو زندگی ام زیر و رو شد ، حال من از این رو به آن رو شد با تو گذشتم از پلهای تنهایی ، رسیدم به اوج آسمان آبی عطر تو میدهد به من نفس ، با تو رها شدم از آن قفس آمدی و گرفتی دستهایم را ، باور ندارم با تو بودن را میدهد به من هوای عشق نفسهایت ،میدهد به من شوق زندگی گرمی دستهایت  بپذیر که دنیای عاشقانه ما همیشگیست ، عشق در قلب من و تو ماندنیست   ...
29 مهر 1390

یک هفته ای که هزار قرن گذشت . . .

    سلام دوستای عزیزم ببخشید که نبودم و نتونستم جواب اینهمه محبتتون رو بدم . گذشت یک هفته وحشتناک و پر درد نمی دونم چطوری افکارم رو جمع و جور کنم تا بتونم بنویسم که چه اتفاقات بدی برام افتاد اصلا فکر کردن به هفته ای که گذشت برام زجر آوره . چهارشنبه هفته پیش طبق معمول همیشه باخاله بهناز و عمو امید رفتیم خونه مامانی از سه شنبه کمی کم طاقت شده بودی ولی فکر می کردم که داری دندون در میاری وقتی خونه مامانی رسیدیم خیلی بازی کردی خوابت گرفت می خواستم بخوابونمت ولی نخوابیدی نشستیم عشق ممنوع رو نگاه کردیم شام خوردیم ولی شما سوپت رو نخوردی منهم اصرار نکردم امید که اومد رفتی بغلش و یک دفعه که داشت باشما بازی می کرد&nbs...
29 مهر 1390

روزتون مبارک کوچولوهای عزیز

                كدام واژه می تواند مرا به وصف تو برساند . كدام جمله توان از تو گفتن را در خود می بیند.برای از تو گفتن شاید سكوت بهترین گفتار باشد. تو را از آن روز كه بند بند وجودم به هستی تو بند بود ، از ان روزی كه طپش قلبت تنها صدای آرام بخش دوران تنهایی من بود. از‌آن هنگام كه كار هر صبح و شام من شمردن نفس های پر مهرت بود ، می شناسم عزیزم بخند بخند به این دنیا که مال توئه رامیلای مهربونم عزیزکم لذت ببر از کودکیت زمانی که بهترینه دخترم می خوام حرف مهمی رو بهت بگم تو واقعا زیبا هستی و امیدوارم هیچ چیز زیبایی درونت رو...
15 مهر 1390

وای من . . .

  سلام سلام به عزیز مامان می خوام یه خبر خوب بهت بدم یه خبر خیلیییییییی خوب می دونم که خوشحال می شی عزیزم من دارم خاله می شم آره درسته خاله بهناز مامان شده خیلی خوشحالم همه خیلی خوشحالیم فقط چون خاله بهناز نمی دونسته و رفته از دندونش عکس گرفته ناراحتیم رامیلا جان تو دعا کن تا هیچ اتفاقی نیوفته راستی یه وبلاگ براش درست کردم و تمام ماجرا رو انجا نوشتم حالا از هر کی که این پست رو می خونه میخوام برای نی نی کوچولو ما دعا کنه مرسی مامانای خوب . دیگه این رامیلا خانم ما صاحب نی نی خاله می شه انشالله که سالم باشه و دو تایی باهم بازی کنید دوست دارم دختر قشنگم نی نی خاله رو هم دوست دارم اندازه یه دنیا . اینم آدرس وب فرشته آسمونی م...
12 مهر 1390

عاشق کاراتم

  رامیلا جون گفتم که هر آهنگی می شنوی خودت رو تکون تکون می دی الان که دیگه خیلی شدیدتر شده بلند میشی می خوای وایستی ولی چون قشنگ نمی تونی روز زانوهات می شینی این فیلم مال دو سه هفته پیش ولی قشنگه می زارم تا یادگاری بمونه تا خاله هاهم فیلمت رو ببینن ببخشید خاله ها اگه بد بود .اگه فیلم جدید گرفتم می زارم .     قربون قد و بالات برم جیگرم     ...
9 مهر 1390

بعد از تولد

بعد از یک شب ماندن در بیمارستان ما اومدیم خونه و بالاخره تو رو گذاشتم نوی تخت چون همیشه پیش خودم می گفتم که کی می یایی و روی تختت می خوابی بابا برات گوسفند خریده بوده و من بودم و تو خاله بهناز و مامانی شب هم مامان و بابابزرگ خودم از کاشان اومده بودن دیدن تو . بعد از یک روز ماندن در خانه ما به همراه عمو امید رفتیم خونه مامانی . اینم از فیلم تولدت دو ساعت بعد از تولد       ...
9 مهر 1390

ماه من

دخترکم بعد از چند روزی که نبودم و خونه مامانی بودیم می خوام کمی از خاطراتت رو برات بنویسم     راستی رامیلا جان ٤ روز پیش بود که تونستی بگی ماما ولی بعدش هی می گی اوما اوما هی تکرار می کنی خیلی قیافت باحال و دوست داشتنی می شه هی دهنت رو بازو بسته می کنی عاشقتم دخمل گلم . بعد از بیست روز من و تو اومدیم خونه و دقیقا فردا عاشورا بود و بابانوید هم خیلی خسته بود و باید می خوابید تا فردا بره هییت ولی تو اصلا نخوابیدی حتی یک ساعت . همینطور روزها گذشت تا شما 1 ماهت شد عزیزم و شما رو بردم برای قد و وزن ولی متاسفانه 300 گرم بیشتر اضافه نکرده بودی و قد شما هم 52 سانت شده بود . همینطور  می گذشت و تو روز به روز بزرگ...
9 مهر 1390

دل نوشته های قدیمی

تمامی این مطالب رو که می خوام بنویسم همه برای قبل تولدت هست راستش خیلی وقت بود که این وبلاگ رو برات درست کردم ولی وقتش رو نداشتم تا توی اون چیزی برات بنویسم چون من اصولا خونه نیستم همش خونه مامانی هستیم و بعد هم که عید و مسافرت نذاشته کارهای خودت هم بوده در هر صورت عیبی نداره دیگه عزم خودم را جمع کردم تا شروع کنم دختر عزیزم رامیلا من تمام اتفاقاتی که برام افتاده جز به جز رو برات توی دفتر خاطراتت نوشتم ولی حالا یه مقدارش رو تا تولدت برات خلاصه وار می نویسم . وقتی که فهمیدم باردارم دکتر خودم رو انتخاب کردم دفعه ی اول که پیشش رفتم گفت همه چی درسته و دارو بهم داد تا بخورم بعدش هم یه سری آزمایش و سونوگرافی البته همه سونوگرافی ...
9 مهر 1390

عزیزم روزت مبارک

  میشــــه اسـم پاکتو رو دل خـــــدا نوشت میشه با تو پر کشید تــــوی راه سرنوشت میشـــه با عطـر تنت تا خــــود خـدا رسید میشــه چشــم نازتو رو تن گلهــــا کـشید عزیز دل مامان دیروز روز دختر بود و ما خونه مامانی بودیم بخاطر همین با یک روز تاخیر بهت این روز رو تبریک می گم و به تمام دخملهای خوشگل . خاله بهناز برات 5 تاگل سر خوشگل خرید و مامانی و بابایی هم پول دادن و من هم برات یه ساق خوشگل خریدم بابایی هم گفته برات یه چیز خوب می خره البته اینها همه بهانه است برای اینکه بهترین کادو خودتی عزیز دل مامان بازم روزت مبارک باشه قربون دختر گلم برم دختر ما مثل گله مثل یه شاخه سنبله    این آهن...
8 مهر 1390

ده ماهه که عاشقم کردی . . .

    ماهگیت مبارک شیرینی زندگیمون    عسل مامان ده ماهه شدنت مبارک فردا می برمت قدو وزن عزیزم می ریم خونه مامانی و جمعه بر می گردیم عسل مامان کارهای جدیدت خیلی نازن دستت رو می گیری به وسایل و بلند می شی راه میر ی دستت رو ول می کنی و وایمیستی اگه صدایی بشنوی انگشتت رو می گیری بالا و فوت می کنی و هی سرت رو تکون می دی که داره صدا می یاد عاشق دالی بازی هستی میری پشت در و هی می یایی بیرون و دنبال من می گردی وقتی می یام دنبالت بازم میری قایم می شی هی با خودت حرف می زنی می گی میو میو , بدو بدو  , یه وقتایی صداهایی که در می یاری مثل حرف زدن می مون انگار می گی بیا باشه صدات قشنگترین صدای دنیاس...
5 مهر 1390