فرشته زندگی ما رامیلافرشته زندگی ما رامیلا، تا این لحظه 8 سال و 6 ماه و 20 روز سن دارد

عاشقانه برای دخترم رامیلا

به تو که نگاه می کنم غم میرود

عشق کوچولوی من

  رامیلا جونم یکی از دوست جونای خوبم برات یه لوگو درست کرده که گذاشتمش تو قسمت امکانات وب دستش درد نکنه مرسی دوست خوبم ازت ممنونم یکی از دوستان خوبه دیگه هم برات یه کی دیگه درست کرده ولی هنوز نفرستاده از اون هم ممنونم سپیده جون دست شماهم درد نکنه ما تمام دوستان وبلاگیمون رو دوست داریم و از همه شون ممنونیم بخاطر بودن با ما و این رو تقدیم می کنیم به تمام دوستانمون .   ...
29 شهريور 1390

منم مادر . . .

یادم میاد وقتی که هنوز ازدواج نکرده بودم و خوب سنم خیلی کمتر بود زیاد علاقه ای به بچه ها نداشتم البته بودن بچه هایی توی فامیل و آشنایان که دوست داشتنی بودن ولی خوب من دوست نداشتم زیاد باهاشون بازی کنم می دونی چرا ؟ چون واقعا سخت بود من دوست داشتم بچه ای رو که باهاش بازی می کردم همش تو بغل من می موند و بهونه مامانش رو نمی گرفت خیلی دوست داشتم بهش غذا می دادم و اونم می خورد و گریه نمی کرد دوست داشتم می بردمش حمام و خودم لباسهاش رو عوض می کردم ولی خوب نمی شد چون اون بچه ها ماماناشون رو می خواستن یادم می یاد یه همسایه داشتیم خیلی دختر نازی داشت من دوست داشتم همش پیش من باشه ولی بعد از یه مدت که می موند بهونه می گرفت و گریه می کرد و ...
26 شهريور 1390

عاشق♥ ♥م عزیزم . . .

                                       تویی که بودنت به من همه چیز میدهد عشق تو ، حضور تو، به من نفس میدهد هوای بودنت این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم ، نه به انتظار شکستم       نه منتظر کسی دیگر هستم تو در قلبمی و تنها نیستی ، تو مال منی و همه زندگی ام هستی… سلام به خوشگل خودم مامانی الان که دارم می نویسم ساعت ٣٠ :١٢ و شما خوابی یه خواب ناز قربونت برم مهربون مامان جدیدا یاد گرفتی ه...
26 شهريور 1390

تو همانی . . .

  با آمدنت به زندگیمان معنا دادی ، تو یک مروارید پنهان در سینه ات را به ما دادی تا قلبمان با تو به وسعت یک دریای بی انتهای پر از عشق و محبت برسد با آمدنت به ما نفسی دوباره دادی تا در ساحل قلبمان، آرامش زندگیمان را مدیون امواج مهربان تو باشبم                   با آمدنت غروب به آسمان غمگین دلمان لبخند زد و خورشید امیدها و آرزوهایمان طلوع کرد که ما چه آرزوهایی برای تو داریم با آمدنت ساز زندگیمان چه عاشقانه مینوازد شعر با تو بودن را….         شعری که اولش عطر نفسهای تو را...
22 شهريور 1390

دختر قشنگم . . .

    سلام به همه دوستان گلی که نگران حال رامیلا جون بودن مرسی خاله های گل نازنازی مامان حالش خیلی بد بود از چهارشنبه رفتیم خونه مامانم تا شنبه مامانی خیلی مراقب رامیلا جون بود و من خیالم از این بابت راحت بود چون خودمم گلودرد شدیدی گرفته بودم و حالم بد بود ولی خدا رو شکر کم  کم حالمون داره بهتر میشه و برگشتیم خونه . این چند روز که رامیلا مریض بود اصلا درد گلوی خودم رو متوجه نمی شدم خیلی نگران حال رامیلا بودم شبها اصلا نمی خوابیدم با مامانم بالا سر رامیلا می شستیم و از رامیلا مراقبت می کردیم آخه چند شب تب داشت و احتیاج به مراقبت شدید داشت بازم خدا رو شکرکه مامانم هست ، مامانی گلم دستت درد نکنه انشالله صد سال زنده باش...
20 شهريور 1390

♥ ♥ ♥ رامیلای نازنازی . . .

  سلام عسلی مامان دیروز عمو امید برای  شما یه عروسک باربی خوشگل خریده بود وقتی که عروسک رو بهت داد خیلی ذوق کردی و همش می گفتی نی نی قربونت برم که همش به عروسکت می خندیدی عمه نسیم هم برات یه جفت سنجاق سر صورتی خریده که موهات رو ببندی عزیزم دیگه ماشالله بزرگ شدی و همه چیز رو می فهمی وقتی گرسنه ای همش می گی مه مه و دست من رو گاز می گیری یعنی که گرسنه ای قربونت برم که همه چیز رو می خوای به من بگی ولی نمی تونی و با کارهات منظورت رو می رسونی دوست دارم عشقی عسلی قندی نباتی .     I + U = L♥VE   ...
20 شهريور 1390

عشق مامان ღ ღ ღ

                      رامیلا جیگرم سرما خورده بچه ام همش آبریزش بینی داره بردمش دکتر دارو داد انشالله زودتر خوب بشه عسل مامان ، قربونت بره مامان مریضی شما رو نبینه .   مادر اشک چشمش را آهسته طوری که دخترک نفهمد پاک کرد چشمان کودک غرق شادی بود از همه آزاد رها انگار در دنیایی دیگر سیر می کرد شادی کودکانه ی دخترک تمام غم های دنیا را از یاد مادر برد دلش گرم شد و انگار روحش آزاد شد . مادر کودک را بغل گرفت بوسه ای آرام به صورت گرمش کرد و کودک قطره اشکی که روی گونه ی مادر می غلطید را با انگش...
20 شهريور 1390

اتل متل . . .

   رامیلا جون خیلی شعرهای اتل متل رو دوست داره هر وقت براش می خونم ساکت می شه اینم چند تا از اون اتل متلها     اتل متل توتوله بچّه ی خوب چه جوره؟   بچّه ی خوب مهربونه لباش همیشه خندونه بچّه ی خوب مؤدّب منظّم و مرتّبه به هرکجا که میره سلام یادش نمیره بچّه ی خوب تمیزه  پیش همه عزیزه   اتل متل قورباغه الان میون باغه داره می خونه قورقور صداش میاد ازاون دور     اتل متل مرغابی کجایی؟ توی آبی؟ داری چکار می کنی؟ ماهی شکار می کنی؟ خوش به حالت ...
15 شهريور 1390

من و عسل . . .

  سلام عسل مامان چهارشنبه عید فطر رفته بودیم خونه مامانی تا پنجشنبه با مامانینا بریم عروسی دوست مامانی مریم جون خیلی  خوشحال بودم که عروسی مریم جونه آخه من و مریم خیلی ساله که با هم دوست  هستیم و خاله مریم و شوهرش رضا هم خیلی وقته که همدیگر رو می خواستن ولی هر دفعه یه اتفاقی می افتاد و نمی شد ولی خدا رو شکر دیگه تموم شد و به هم رسیدن وقتی که مریم اومد تو سالن خیلی خوشحال شدم کلی هم گریه کردم و کلی هم رقصیدیم کلی فیلم گرفتم بزرگ شدی نشونت می دم تو هم که همش بغل این و اون بودی و می رقصیدی موقع رفتن هم که خیلی گریه کردم آخه مریم جونم می ره زنجان زندگی کنه خدا کنه کاراشون درست بشه و بیان تهران انشالله که خوشبخت ب...
13 شهريور 1390

هر چه . . .

  ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم هر چه می گویم پر معنی می شود وقتی تو به آن گوش می دهی هر فکری می کنم پر معنی تر می شود وقتی تو آن را درک می کنی هر کاری که می کنم با ارزش تر می شود وقتی تو در کنارم هستی هر اتفاقی برایم می افتد با معنی تر می شود اگر آن را با تو در میان بگذارم متشکرم که این چنین به زندگیم ارزش داده ای ...
8 شهريور 1390