فرشته زندگی ما رامیلافرشته زندگی ما رامیلا، تا این لحظه 8 سال و 6 ماه و 20 روز سن دارد

عاشقانه برای دخترم رامیلا

به تو که نگاه می کنم غم میرود

بعد از تولد تو

بعد از اومدنت خونه مامانی خیلی راحت شدم ولی ٢ روز بعد زردی گرفتی فدات شم  بردیمت بیمارستان خودت و خدا رو شکر که ٢ روز بعد مرخص شدی ولی وزنت خیلی کم شد راستی موقع تولد ٣٢٥٠ گرم بودی و قد نازنازت هم ٤٧ سانتی متر بود دور سرت هم ٣٤ و دور سینه ات ٣٢ بود ولی وقتی اوف شدی ٢٧٠٠ گرم شده بودی خلاصه ما موندیم خونه مامانی تا 20 روز در طول این روزها 3 ساعت هم نمی خوابیدی چون گرسنه بودی و شیر من هم بس نبود تو این روزها چقدر از کارهات فیلم گرفتیم و از حمام بردنت چقدر ساکت بودی ولی نافت تو رو اذیت کرد چون 13 روز طول کشید که بیفته خلاصه تمام این  روزها گذشت و من و تو روز عاشورا بعد از 20 روز اومدیم خونه بماند که چقدر من و مامانی گریه کردیم ا...
29 مرداد 1390

فردا بیش از امروز دوستـــت دارم ✿ ✿ ✿

     ✿دستانم تشنه دستان توست✿ شانهایت تکیه گاه خستگی هایم باتو میمانم بی آن که دغدغه های فردا باشم زیرا میدانم فردابیش از امروزدوستت خواهم داشت سلام نازدار مامانی می دونی که عاشقانه دوستت دارم و به این فکر می کنم که من قبلا چطوری زندگی می کردم بدون تو واقعا که همه اینها کار خداست و خدا داره قدرتش رو نشون من می ده که تونسته با همچین فرشته ای زندگی من رو از این رو به اون رو کنه آخه نمی دونی که چه کارهایی می کنی تمام  کارهایت یه نشونه برای زندگی کردنه یه امید برای ادامه زندگی دیشب که داشتم دعای جوشن کبیر و می خوندم تو با من گریه می کردی وقتی که اشک تو چشمای من می دیدی و صدای ناله دعا...
29 مرداد 1390

خــــــــ♥ــــــدا تو رو به من داد . . . ♥ ♥ ♥

        خــــــ♥ـــــــدا منو آفرید که عاشق تو باشم جز عاشق تو بودن کاری نداشته باشم  خــــــ♥ــــــــدا به من نفس داد تا از تو شعر ببافم تا که ببینی هردم دور تو در طوافم یه حسی داد تا زندم صدات باشه تو گوشم به شوق داشتن تو تنپوش عشق بپوشم خــــــ♥ــــدا چشامو وا کرد تا تو رو خوب ببینم از دشت دلخوشی ها برات شادی بچینم خــــــ♥ـــــدا دل به من داد تا به تو مبتلا شم که روز میلاد عشق دست خالی نباشم خــــــ♥ـــ...
28 مرداد 1390

حسی که به آن شک ندارم . . .

  می آیی و زندگی عاشقانه میشود میباری و همه جا تازه میشود می تابی و دلم بیشتر عاشقت میشود می مانی و شبها پرستاره میشود با تو بودن تکرار میشود این تکرارها باز هم تکرار میشود و دنیا که تو باشی از آن میشود تو هستی و دلم به تو خوش است تو می مانی همین برایم کافیست میخواهمت ، میخواهمت ای تمام بود و نبودم تو کجا بودی لحظه هایی که در پی تو بودم تو کجا بودی لحظه ای که در آرزوی داشتن یکی مثل تو بودم آمده ای که با تمام وجودم عاشقت باشم همانگونه که اینک دیوانه ات هستم ، مثل این است  که عمریست گرفتار تو هستم می مانی و شبها پر ستاره میشود ، می آیی و  زندگی ام از این رو به آن ...
24 مرداد 1390

عشق من . . .

             سلام عشق مامان نمی دونی چه کارهایی انجام می دی آدم خنده اش می گیره من دیگه لالایی نمی تونم برای شما بخونم چون تا شروع می کنم به خوندن بغض می کنی و گریه می کنی وقتی آهنگ غمگین گوش می دم و خودمم با اون می خونم بازم گریه می کنی کافی یه نفر من رو الکی بزنه و من شروع کنم به گریه کردن تو هم از اون ور می ری سمت اون کسی که منو زده و شروع به گریه می کنی خیلی بامزه ای قربون اون دل کوچیکت برم از هر چیزی هم که بترسی بدو بدو می یایی سمت من کلا خیلی باحال شدی عسلم نفسم عمرم هستیم عشقم روحم زندگیم فدات بشم ممممممممممممم . ...
22 مرداد 1390

تو را می شناسم . . .

        تو را از آن روز كه بند بند وجودم به هستی تو بند بود ، از ان روزی كه طپش قلبت تنها صدای آرام بخش دوران تنهایی من بود. از‌آن هنگام كه كار هر صبح و شام من شمردن نفس های پر مهرت بود ، می شناسم .                                                    رامیلا جان مانی جوجو یه شعر برات نوشته مرسی مانیییییییییییییی جون اتل متل رامیلا خوشگل و ناز...
21 مرداد 1390

مروارید دوم رامیلا

         سلام کوچولوی نازنازی دومین دندونت هم نیش زده عسلم و داره در می یاد خدا رو شکر عسلم این دفعه بهتر بود چون حالت بد نشد خیلی ناز شدی وقتی می خندی دو تا مروارید ریز کوچولو موچولو خودشون رو نشون می دن نازنازی مامان خیلی دوستدارم .            تو شکوفه ای در کویر دلم هستی تنها یار و همدم و زندگی ام هستی، چه بخواهی ، چه نخواهی تا ابد در قلب من هستی. تو برایم بهترین هستی ، دنیا را نمیخواهم ، تو زندگی من هستی من و  تو در کنار هم ، تو در آغوش منی و من غرق در احساساتم سکوت سهم این لحظه عاشقانه ، ...
18 مرداد 1390

دلنوشته های مامان . . .

    سلام عزیزم این روزها روزهای قشنگیه که داره سپری میشه و من می دونم که این روزها و ساعتها دیگه برنمی گرده می دونی الان تو توی سنی هستی که خیلی شیرینی خیلی کارهایی که انجام میدی همه تازه و نو هستند و وقتی که می بینم و به کارهای تو می خندم یه احساس عجیبی دارم که نمی تونم توصیفش کنم وقتی که تو تو دلم بودی دلم پر می کشید برای بغل کردنت و بو کردنت و حالا دلم برای اون موقعها تنگ شده انسان چه موجود عجیبیه هر چیزی رو که داره دلش چیزه دیگه ای رو می خواد البته نه اینکه الان خوب نیست چرا هزار بار بیشتر از اون موقع ها بهتره ولی دلتنگی منظوره منه رامیلای قشنگم الان خیلی شیرینی کارهایی که انجام می دی دلم رو می بره انقدر به خودم فشارت می ...
17 مرداد 1390

چه حال خوبی دارم

    چه خوش می گذره باتو گل شیرین زبونم داره خوش می گذره با تو عزیز مهربونم چه خوش میگذره با تو گل شیرین زبونم دنیای منی تو عزیز مهربونم چه خوش میگذره با تو با تو تو آسمونام با تو من تو بهشتم با تو غرق یه رویام چه خوش می گذره با تو فرشته ی زمینی با تو دنیا رو دارم تویی که بهترینی چه خوش می گذر با تو توای رازو نیازم بزار من توی قلبت خونمو بسازم چه خوش می گذره با تو به هر جا پا میزارم داره خوش می گذره با تو   چه حال خوبی دارم       ...
15 مرداد 1390