فرشته زندگی ما رامیلافرشته زندگی ما رامیلا، تا این لحظه 8 سال و 1 ماه و 27 روز سن دارد

عاشقانه برای دخترم رامیلا

برای عشق زندگیمون

    روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست ای جان من  عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم همزبانمی، ای که با تو یک ص...
26 دی 1390

مرواریدهای سوم و چهارمت مبارک

          سلام به عروسک مامان فرشته کوچولوی مامان امروز که خواب بودی دهنت باز بود دیدم دو تا مروارید کوچولو روی لثه های بالایی خودنمایی می کنه دست نزدم ترسیدم که بیدار بشی ولی بعدش که بیدار شدی لبت رو گرفتم بالا دیدم بله خیلی کوچولو هستن اندازه نوک برنج اونم از نوع ایرانی خیلی ذوق زدم آخه دندونات خیلی دیر در اومد ولی در اومد مبارکت باشه قند عسل مامان جیگرم کارهای جدید خیلی یاد گرفتی قشنگ می رقصی دستت رو می گیری رو هوا و می چرخی تبلیغات رو خیلی دوست داری تقریبا همه چیز رو میشناسی اسم هر چیزی رو که می بریم با انگشت نشون می دی مامانی  و بابایی و عمه و خاله و دایی رو هم وقتی اسم می بریم با ا...
20 دی 1390

امید . . .

  دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: " من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید." اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد. دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی...
14 دی 1390

فرشته من

  در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي تپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند دوستت دارم دوست ندارم که بگويم دوستت دارم دوست دارم که بداني دوستت دارم سلام به پاکترین بنده خدا البته تو فرشته ای یه فرشته که زمینی شده عروسکم می دونی چیه رامیلا دلم بازی می خواد بازی خاله بازی مهمون بازی اونم مهمون تو بودن خونه ای که ساختی بین دو تا مبل با سقفی از چادر اونم چادر نماز من وای که سقف خونه ات چقدر گلهای ریز داره چقدر قشنگ و پاکه منم راه می دی خونه ات بیام پیشت مثل خودت چهار دست و پا بشینم و...
10 دی 1390

13 ماهه که عشق مایی

  ماهگیت مبارک عروسکم   عروسکم یک سال و یک ماه که مهمونه خونه ما شدی و چه مهمون شیرینی مهمونی که از جنس من و باباست  عاشقتیم عزیزم راستی این  شبها خیلی بد می خوابی یعنی زیاد بلند میشی دکتر گفت بخاطر دندوناته اگه در بیاد دیگه تمام شب راحت می خوابی انشالله . شما که تنبلی و فقط ٢ تا دندون داری انشالله همش به راحتی در بیاد تا راحت بشی دوستت دارم خیلی زیاد بیشتر از اون چیزی که فکرش رو کنی   وقتی دستت تو دستامه آرومم آروم تمام غصه هام مشکلاتم یادم میره تازه میفهمم عشق یعنی چی تازه میفهمم داشتن تو چقدر با ارزشه وقتی دستت از دستم جدا میشه و میخوای بری حس میکنم قسمتی از بدن رو هم با خودت میبری نمیدو...
9 دی 1390

شیدای تو هستم

  گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کنان نغمه سر دهم که... من شیدای تو و عاشقانه دوستت دارم دختر قشنگم عروسک مامانی شب یلدا هم گذشت شب خوبی بود ما هم با مامانی وبابایی و عمه بودیم خیلی خوب بود دور هم مزه داد انشالله که همیشه خوبی وشادی باشه البته اینم بگم که روز قبلش شما روبرده بودم دکتر چون بی دلیل تب کرده بودی و الحمدلله با داروهایی که دکتر داد خیلی زودخوب شدی شیرینم نمی دونی که چقدر شیرین کاری می کنی با اون نصف و نیمه حرف زدنت دلمون رو بردی عاشق بابا نویدی همش دنبالش گریه می کنی عروسک مامان خیلی ...
4 دی 1390
1