عاشقانه برای دخترم رامیلا

داستان عشقی میان من و فرزندم

 

 

وَ إِن يَکَادُ الَّذِينَ کَفَرُوا لَيُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ

لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِينَ.

لذت زندگی 😍

بزرگترین لــــــــــــــــــــــذتِ زندگیِ من بودن با فرزندم است..... اینکه من بچه ام را صبح بیدار کنم به او صبحانه بدهم او را مدرسه ببرم بعد از مدرسه او را ببرم فلان کلاس ..... دنبالش بروم و او را به خانه بیاورم بعد کمکش کنم تکالیف مدرسه اش را انجام دهد ..... و بعد بخوابد..... من با انجام این کارها فداکاری نمیکنم من مطلقا برای بچه ام فداکاری نکرده ام.... بزرگترین لذت و شور و شوق و هیجانِ زندگیِ من در ارتباط با بچه ام بوده است تمامِ خوشحالیِ من این بوده است که به خانه برمیگردم تا با بچه ام باشم و تمامِ وقتم را هم تا حدی که برایم ممکن بوده برای آن گذاشته ام و میگذارم.... و تمام خوشحالیم این بوده که آخر هفته ها با هم هستیم و...
26 دی 1396

چند سال گذشت . . .

چقدر اینجا تغییر کرده چقدر من نیومدم اینجا و تو کی بزرگ شدی دلبند مادر این عکسا و مطالب و که خوندم یه جوری شدم الان دیگه هفت سالته مدرسه میری و کلی خانم شدی برای خودت عشقم نمی‌دونم چرا یهو اومدم اینجا شاید این قطعی تلگرام و این چیزا باعث شد یه سر بزنم به وبلاگت از این روزهات اگه بگم برات اینه که مدرسه میری درگیر درس و کلاس زبانت هستی خیلی خسته میشی درسهام واقعا زیادن قربون دستات برم که کلی مشق مینویسی ، فعلا همین باشه تا بعد آخه با گوشی سخته بیایی و بنویسی الآنم ساعت ۹:۴۸ دقیقه شبه و خوابی عزیزکم خوابهای طلایی ببینی. #بماند به یادگار از طرف من  راستی دخترکم دندوناتم افتاد هر دوتا دندون پایینت باهم به فاصله دو روز افتاد اولش ...
11 دی 1396

عزیزترینم

  عزیزترینم,فرزندم  من مادرت هستم... من با عشق, با اختیار, با اگاهی تمام پذیرفته ام که مادرت باشم  تا بدانم خالقم چگونه مخلوقش را دوست میدارد هدایت میکند و در برابر خواسته های تمام نشدنی اش لبخند میزند و در اغوشش میگیرد, من یک مادرم هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد...  من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابی های شبانه را تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت همه حجم سکوتی,که گاه از خودگذشتگی نامیده میشود...  تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات می تواند معجزه زندگی دوباره ام باشد... من نه بهشت می خواهم نه اسمان و نه زمین ...  بهشت من زمین من و زن...
27 ارديبهشت 1394

نوروز 94

  سال 1394 مبارک باشه دیگه انقدر تنبل شدم و مشغله ام زیاده تازه وقت کردم بیام اینجا . دخترکم انشالله که امسال سال خوبی برامون باشه پارسال که تموم شد ولی چه تموم شدنی خدا کنه امسال سال خوبی داشته باشیم . عشقی مامان امسال هم رفتیم کاشان ولی زیاد نتونستیم بریم گردش هم بارونی بودهم مامانینا خونه خریده بودن و باید کمک میکردیم اونجا سرو سامون پیداکنه ولی تو رادین در هر شرایطی حال میکردین فقط یه باغ پرندگان قمصر رفتیم سیزده هم رفتیم کویر که خوش گذشت شما هم کلی بازی کردی . وای که عاشق این حیونا شده بودی اسماشونم به انگلیسی میگفتی و بهشون غذا میدادی وروجک ای جونم عشقم نفسم عمرم تویی هم...
30 فروردين 1394

زمستون مااااااااا

سلام  عزیز دل مادر از تولدت به بعد دیگه نتونستم اینجا مطلبی بزارم وقتم کلی گرفته است و بیشتر وقتها هم که باهم هستیم نمی تونم بیام . خدا رو شکر خیلی پیشرفت داشتی تو کلاست بیشتر وقتها هم که انگلیسی صحبت می کنی رنگها و اعداد و که کلا انگلیسی بلدی به ما هم گیر میدی که بیایید انگلیسی حرف بزنیم  من خیلی راضیم همینطور بابا نوید خودتم خیلی علاقه داری ماشالله ذهن خلاقی داری عشقممممممممممممممم . زمستوم داره تموم میشه ولی برفی نیومد که دلمون خوش بشه خیلی دوستداشتی که شب بخوابی و صبح بلند شی ببینی همه جا سفید شده ولی نشد که بشه . دیگه بوی عید میاد کم کم همه جا داره نو میشه من که خیلی دوستدارم انشالله که این سال جدید برای ما و خانواده مون...
6 اسفند 1393

تولدت مبارک چهار ساله مامان

صاحب چشمانی که آرامش قلب من است و صدایش دلنشین ترین ترانه من است از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم! چه خوب شد به دنیا اومدی و چه خوب ترشد دنیای من شدی. قشنگ ترین و زیباترین ساعت دنیا ساعتی بود که تو رو دیدم عزيزم آهنگ صدايت با به دنيا آمدنت زيبا ترين ترانه زندگيم نفس هايت تنها بهانه نفس کشيدنم و وجودت تنها دليل زنده بودنم است بوسه هایت انار را می ترکاند نفس هایت سیب را می رساند آغوشت ابر را میباراند پاییزی ترینی تو فرشته چهار ساله مامان تولدت مبارک هزار بار تولدت مبارک انشالله که 120 ساله بشی عشق مادر بدون که تمام زند...
5 آذر 1393

اولین آرایشگاه دخترکم♥

دخترم  22 آبان بردمت آرایشگاه کمی موهات رو کوتاه کردم تا مرتب بشه اونم برای اولین بار اصلا دلم نمی اومد ولی موهات نامرتب بود بخاطر اینکه از نوزادیت دست نزده بودم الهی قربونت برم مبارکت باشه خودتم میگفتی یکم کوتاه کن بعدشم که کوتاه کرد و سشوار کشید میگفتی قل قلی شده پایین موهام دوست نداشتی خراب بشه قربونت بره مادر  بوسه هایت انار را می ترکاند نفس هایت سیب را می رساند آغوشت ابر را میباراند پاییزی ترینی تو . . .   ...
30 آبان 1393

پاییز فصل عاشقی ما . . .

  تو آن فرشته ای که وقتی در فصل پاییز راه می رود برگ درختان انتظار می کشند زودتر از دیگری پاهایت را بوسه بزنند   نه بهار با هیچ اردیبهشتی نه تابستان با هیچ شهریوری و نه زمستان با هیچ اسفندی اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نمی آید پاییز مهری دارد که بر دل هر خیابان می نشیند دوباره پاییز اما نه ((فصل خزان)) زرد! دوباره پاییز اما نه فصل اندوه و درد! دوباره پاییز فصل زیبای سادگی دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی . . . دوباره پاییز و فصل آمدن تو عزیزممممممممممممممممممممم آغشته به تو میشود روحم نفسم بند بند وجودم وقتی در حصار...
28 شهريور 1393

تابستون ما ...

جهـــــان را بـــدون ناخن های لــــاک زده بدون کفــــش های پاشنـــه بلند بدون النگــــو و بدون گل ســـر نمیشه تصور کرد وقتی فرزندت دختر است خــــدا دختـــر را آفـــرید لاک بزنه . کفش پاشنه بلند بپوشه النگو دست کنه . گل سر بزنه و دل ببره از بابا و مامانش سلام دخترکم می دونم که دیگه خیلی تنبل شدم و خیلی دیر به دیر میام وبلاگت ولی واقعا دیگه نمیشه اول اینکه اصلا حسش نیست بیام اینجا چون قبلا هم گفتم من تمام خاطراتت رو توی دفترات مینویسم بعدشم که از وقتی که میری کلاس کلا وقتم گرفته شده صبح که بیدارت کنم ناهارت و بدم و آماده ات کنم ببرم و بیام تا به کارام برسم بازم باید بیام دن...
23 مرداد 1393